
|
ارتباط با روشنان:
roshanannet@gmail.com |

"ن و القلم و ما يسطرون"
"گواهان ..."
نگارنده: قلم يا حافظه جمعي قلمها
مقدمه
با او زياد بودهام. لاي انگشتهايش، روي کاغذهايش، توي ليوان کوچک روي
ميز. توي کيف دستياش.
زياد نوشتهام. هر چه ميخواسته. هر چه ميدانسته و ميخواسته که
ديگران هم بدانند.
نوشتههايش را طبقهبندي کرده به ترتيب شماره توي زونکنها.
به عدد هفت صد و پنجاه و هشت مقاله، از آسمان گرفته تا ... بعد هم که
نبوده، گويا تلنبار شده روي هم توي کمد.
اينها که مينويسم، حاصل گشت و گذارهاي خودم است. اين بار براي خودم
مينويسم.
تعريف و تمجيدهايتان را براي خودتان نگه داريد. انگشتهاي اتهامتان را
رو به من بگيريد، (اگر قلم لاي انگشتهايتان نيست!)
بخش نخست
با امروز، هفت روز است که اعلاميههاي عزا، روي سر درِ وروديهاي
دانشگاه تاب خوران از اين درخت به آن درختِ باغ آويزانند.
همه ميدانند، مرگ در همين حوالي ست.
هفت روز است که حضور من از روي پارچههاي سياه با باد توي هوا چرخ
ميخورد، لاي درختها ميپيچد و روي پوستها مور مور ميشود.
يازده واحد درسي را معلق ميگذارد و جلسه هفتگي اساتيد را لغو ميکند.
هفت شب پيش که به سراغ او رفتم، خواب بود. شايد هم خواب و بيدار. که
وقتي پايين تخت ماندم و نگاهش کردم، گفت: وقتش رسيده. با خودش بود يا
با من؟ سوال ميکرد يا خبر ميداد؟ نميدانم! اما ملافه سفيد را که روي
شکمش چروک خورده بود، با دو دست کشيد روي سرش و منتظر ماند.
وقتش نبود، فقط من زودتر آمده بودم تا بيشتر ببينمش و غافلگير شده
بودم.
وقتش نبود. اما من که زودتر رفته بودم تا بيشتر ببينمش، غافلگير شده
بودم.
زمان هم حال بهتري نداشت. توي تاريکي ايستادهب ود و مبهوت نگاهمان
ميکرد. نميگذشت. در جا مانده بود.
مثل آنها که جلوي در، راه را تعارف ميکنند، به زمان اشاره کردم ...
زمان: "مرگ ميخواست، توپ را به زمين من بياندازد. اگر حرکتي ميکردم،
بازي تمام ميشد."
اما او که زير ملافه دستهايش را به پهلوهايش چسبانده بود و حتم دارم
که چشمهايش را بسته بود؛ آنقدر بلند گفت: وقتش رسيده، که من نيم خيز
شدم و زمان تکان خورد و وقت رسيد.
زمان: "من که تنها مانده بودم آنقدر چرخيدم تا نور از راه رسيد. شايد
نور هرگز مرا و مرگ را نبخشيده باشد که تا آمدنش صبر نکرديم."
نور: "با اشتياق از پشت پرده ضخيم اتاق خزيدم و نشستم روي ديوار و از
آينه تابيدم روي چشمهايش تا مثل هر روز اولين کسي باشم که نگاهش
ميکند. ملافه روي صورتش بود و پلکهايش سرد. زمان را ديدم که سرگشته
ميچرخيد و نگاهم نميکرد. مرگ نبود اما سرمايش توي اتاق بود."
بخش آخر
گواه اول – (اتاق)
نشسته است. پشت به پشتِ سنگيني صندلي استادي. باران، پنجره پشت سرش را
به کوبه گرفته است. مهتابيها خاموشند. چشمهايش را بسته. دستهايش را
دراز کرده روي توده کاغذهاي ميز. آن طور که اگر کسي ببيند، حتما گمان
ميکند که خوابيده.
هميشه وقتي از هجومِ بارشِ ذهني و بارِ آن، آسوده ميشود، همينطور
مثلِ مريمِ آب خورده، پس از باران، آرام مينشيند.
مثل همين مريمهاي باران زده باغ. بعد پلکها را باز ميکند و نفسي
ميکشد با بازدمي شبيه به "آه".
از جا بلند ميشود. کليد را توي در ميچرخاند و در باريکه راهِ ميانِ
دو ميز، وصل ميشود به ملکوت.
گواهي ميدهم، هر بار تخته بندهاي تنم با او در اين ديدار همراه
ميشوند. اين را ديگران هم ميگويند. ميتوانيد بپرسيد. از صندليها،
از فايلها و زونکنها. آنها هم شاهدند که من، آن اتاق، آن مکعبِ کوچکم
که برگزيده شدم تا با او در طبقه دوم يک ساختمان و مانند او، خاموش و
بي ادعا، در ميانه مدار فرشتگان باشم.
گواه دوم – (زمان)
گواهي ميدهم با او گشايشي ست که عبور مرا آسان ميکند. نرم و سبک، مثل
پر بالِ فرشتگان.
مينشينند روي به روي او، راه ميروند با او در کنار او. ميايستند در
مقابل پله، کلاس يا کتابخانه، گفتگو ميکنند، کنجکاو، شکاک و مبهوت و
من ميگذرم آسان، سبک، مثل پر بالِ فرشتگان.
مينشيند روبروي کاغذ و قلم. مينويسد، کوتاه، بريده، بريده يا بلند و
من در کنار او عريض ميشوم، وسيع و بي حد و مرز.
وقت گفتگوي کاغذ و قلم، وقتي صداي کائنات واژه ميشوند روي هر ورق، حجم
ميگيرم، بُعد مييابم. تا او مينويسد با همان هشياري محض، کاغذِ بعد
و صفحه بعد. فصل به فصل، تا شب روز ميشود.
خورشيد هم ميداند، ماه و ستارگان هم، مينويسد و من در کنار او بَسط
ميشوم، ساعتِ خوشِ وصل، لحظه نابِ يافتن، نرم و سبک ...
نگارنده: "اشياء و پديدهها را ميشناخت. آنها هم ميشناختندش. هر چيز
در طرف و کنارش با او مناسبتي داشت. تبادلي از احساس. بده بستاني از
ادراک.
درک او از پديدهها، در نوشتههايش است. درک پديدهها از او را من
نوشتهام. "
گواه سوم – (نور)
از پنجره که ميگذرم، ميبينم سرش را ميگذارد روي بالش، ميمانم تا
بيدار شود.
ملافه سفيد را کنار ميزند، روي لبه تخت مينشيند و پاهايش ار ميکند
توي دمپايي چرمي زرد.
هشت صبح با چهل و دو چشم، هشيار، پرسشگر و يا خواب آلود، حرفها دارد.
توي تاکسي نارنجي، طوري مينشيند در حريمِ حرمتِ ديگران که پرش به پَر
کنار دستيش نگيرد. توي کلاس، صندلي پشت تريبون چوبي را کنار ميکشد،
روي سکو، رو به 42 مقنعه سياه، احوالپرسي و مهرباني.
وقتِ درس، براي فهماندن حقيقت "نور" جوشش محض ميشود.
گونههايش سرخ ميشوند و چشمهايش به طلايي مي زنند.
ميگويد: "در وادي خلقت تا شکسته نشويم، راههاي تکامل را نمييابيم."
ميشکنم، تکه تکه ميشوم، ميگردَم گِردِ خودم تا نور ميشوم.
مي گويد: "سريعتذين مادهاي که ميچرخد، نور است."
ميچرخد رو به تخته سفيد. اجزاي نور را ميکِشد. بر ميگردد رو به
مقنعههاي سياه. ميپرسند، پاسخ ميدهد. با ميچرخد رو به تخته،
مينويسد. ميپرسند، نميگويد قبلا گفتهام، باز ميگويد. باز
ميپرسند، باز ميچرخد و ميگويد. ميبينند که ميچرخد، نميبينند که
ميشکند، نميدانند، نور ميشود.
گواه چهارم – (گياه)
به مادرم ميگويد: "چه سبز!"
آهسته، برگچههايش را زير آب ميشويد. نَصَبمان را ميداند، با ما
آشنا ست.
وقتي توي سبد روي ميز ميگذاردمان، طوري نگاه ميکند که انگار ميگويد:
"ميدانم که مقام گياه بالا ست، ميدانم دانه هر گياه هويت او ست،
ميدانم که تو يگانهاي."
ما را ميشناسد. راست ميگويم.
نگارنده: "درختهاي باغ دانشکده، زياد او را ميبينند. روزها پوشه به
دست، تنها يا با چند نفر، آرام ميگذرد از خيابان بنديهاي ميان باغچه.
گاهي هم ميايستندزير سايه يکي دو تا از آنها با همان مانتو و مقنعه
سياه.
چنارها ميگويند يک روز با دانشجوها که دورهاش کرده بودند زير سايه
آنها ميگفته: "انسان مانند درختي است که معکوس ايستاده، درخت از خاک
کسب ميکند، انسان از آسمان اخذ ميکند.""
گواه پنجم – (آب)
شير را که ميپيچاند، شُره ميکنم. کف دستش را گود ميکند، ميريزم توي
دستهاي کوچکش با آن ناخنهاي کوتاه. ميترسم از نگاهش که اين طور
بيپرده، انگار ريز ميشود توي تکتک سولهايم. عادت ندارم اين طور
نگاهم کنند، عادت مدارم مرا ببينند جزء به جزء.
اين طور که او نگاه ميکند، انگار جان سيال مرا ميشناد. انگار مرگِ
مرا ميبيند وقتي بخار ميشوم، انگار ...
نگارنده: "باران تصديق ميکند که وقتي ميباريده، نگاهش را ديده که از
سرِ شناخت بوده با قطرههايش.
من آن نگاه را زياد ديدهام، مي دانم که هر بار نگاه ميکند، هر بار که
دقيق ميشود در پديدهاي، چيزي مينويسد. چيزي به قولِ باران از سرِ
شناخت، از سرِ آگاهي. اين که مينوشته، نيازِ خودش نبوده به نوشتن،
نيازِ آن چيز بوده به شناخته شدن، به کمتوب بودن، به استناد.
حالا که او نيست، اعتراف ميکنم که در جوهره وجودم همه آن چيزها هست.
در همان حافظه دراز مدت از سالهاي متمادي که با او بودهام.
و شهادت ميدهم به آن رازِ سر به مُهر که "نوشتهها نه روي کاغذها، که
در جان قلمها هستند." "
گواه آخر – (مرگ)
گل سرخ چند روز توي استکانِ روي طاقچه دوام آورده بود. شاخهاش کوتاه
بود و غنچهاش باز نشده بود، اما بوي پيري ميداد.
يکي دو تا از گلبرگهايش پر پر شده بودند توي استکان.
بوي پارگي جان ميداد.
نيمههاي شب که داشت ميايستاد از مکيدن آب، به سراغش رفتم. او را ديدم
که نگاهم ميکرد. دست به سينه نشسته بود روي مبل راحتي. آن قدر نگاهم
کرد تا گل از مکيدن دست کشيد.
از آن شب تا سالهاي بعد، ميدانستم که مرا ميبيند، در هر چه که
پژمرده ميشود، در هر چه که ميسوزد يا بخار ميشود.
همان طور که نگاهم ميکرد، آهسته از کنارم ميگذشت. از من فرار
نميکرد، به دنبالم هم نميدويد. مرا تعريف ميکرد. در کنارِ او من
خوفناک و رمزآلود نبودم، چيزي بودم مثل هر چيز ساده ديگر. مثل يک درخت،
مثل يک پرنده يا چيزي مثل زندگي.
"پايان"
کتايون مقدم
84/3/18


|
|

|
|
|